id naf_nam2006 add konin


توجه توجه توجه

وبمو فیلتر کردن از همه دوستان میخوام برن و تو این وبم

.:: ورود به جهنم ::.

منو لینک کنن و بگن با چه اسمی لینکشون کنم


لینک ازاده


دوستانی که می خواهند با وبلاگ من تبادل لینک کنند اول وبلاگ منو با نام

 

 .:: بیاتو نترس ::.

 

لینک کنند بعد خبر دهید که شمارو با چه نامی لینک کنم

 

وبهای دیگه من حتما سر بزنید

 

شیطان موزیک

داستان طنزوعشقی


صفحه فيسبوك شيطان add كنين


برچسب‌ها: لینک باکس, لینک, تبادل لینک

تاريخ : جمعه سی ام دی 1390 | 14:45 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

به دو دلیل اجازه نمیدم مخاطب خاصم به آیفون فایوم دست بزنه :

یک اینکه من آیفون فایو ندارم !

دو اینکه اصلا من مخاطب خاص ندارم

 

به فزرندان خود چیزی نیاموزید ! دو روز دیگه شاخ میشن واستون

 

الان نشستم با هر ديني كه حساب كردم ديدم آخرش بايد برم جهنم

 

با كسي كه خره بحث نكنيد . سوارش بشيد

 

 



تاريخ : جمعه سوم آبان 1392 | 18:10 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

حالا اگه ما بودیم بابامون داشت گوسفند میکشت بهش وحی میشد

 میگفت جای گوسفند پسرتو بکش

 

 

صفحه فيسبوك شيطان add كنين



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 | 0:48 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

 

یه دوست چینی داشم !

ﺑﺮﺍﻯ ﻋﻴﺎﺩتش تو ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ رفتم و کنار تختش ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪم...

چند دقیقه دست پا شکسته با من فارسی حا احوال کرد

دیدم یهو رنگش عوض شد مدام به من با حالت اخم میگفت:

ﭼﻴﻨﮓ ﭼﻮﻧﮓ ﭼَﻦ ﭼﻮﻭﻥ ﻭ ؛ ..!!

بعد چندبار تکرار تا پرستارا برسن " مرد"

خیلی ناراحت بودم

ﺑﺮﺍﻯ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﻛﺸﻮﺭ ﭼﻴﻦ ﺳﻔﺮ ﻛﺮﺩم...!

و در اون جا از یه مرد چینی معنیش رو پرسیدم و اون

 مرد چینی به من گفت معنیش این میشه:

ﭘﺎﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺷﻴﻠﻨﮓ ﺍﻛﺴﻴﮋﻥ ﻭﺭﺩﺍﺭ ﻛﺼﺎﻓﻄﻄﻄﻄﻄﻄﻄﻂ

 

 

صفحه فيسبوك شيطان add كنين



تاريخ : جمعه بیست و دوم شهریور 1392 | 16:59 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------



 دیشب روی یه کاغذ نوشتم :

پشه ی عزیز ...تو چرا نمیمیری ؟

چرا این قرص ِ آبی توی دستگاه روت اثر نداره ؟

چرا اینقدر دیوث میباشی؟

امضاش کردم گذاشتم رو میز تحریر ...


صُب پا شدم دیدم با یه خط ریز و قرمزی برام نوشته که : گنده بَک ِ

جاکشِ عزیز، دستگاه رو بزن تو پیریز ... :|

اینقدرم تو خواب نگوز حالم بهم خورد ...!

در ضمن دیوث هم خودتی ...!



من از بچگي 1ستاره رو نشون کردم تو آسمون ميگفتم

اين ستاره منه وقتي فهميدم چراغ دکل مخابراته کمرم شکست :((



يک قانون نانوشته هست که مي گه:


هر موقع نگاهت به زمين ميفته


دقيقا همون نقطه اي که صد نفر اونجا تف کردنو مي بيني !


از دلم پرسیدم چرا شب خواب به چشمانم نمی آید؟
.
.
.
.
.

.
.
.
.
گفت :چون بعد از ظهر خوابیدی الکی ادای ادمای عاشقو در نیار


 

صفحه فيسبوك شيطان add كنين



تاريخ : سه شنبه هشتم مرداد 1392 | 12:21 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

 

تو خیابون با دوستم نشسته بودیم رو کاپوت یه بنزه

 

.بعد دختره اومد گفت : آقا ماشینتون خراب میشه ها ، کاپوتش فرو میره !

 

منم گفتم : نترس خانم یکی دیگه میخریم ؛ جایی میرید برسونمتون ؟

 

بعد یه نگاه بهمون کرد در بنزو باز کرد گازشو گرفت رفت !

 

مام سینه خیز اومدیم تا خونه


(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 | 20:30 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------


آهنگ جديد و فوق العاده زيباي مرتضي پاشايي به نام جاده يك طرفه ...





http://ttbax.asia/Saman4/Music/Single/04.92/Morteza%20Pashaei%20-%20Jadeye%20Yektarafe.mp3



تاريخ : یکشنبه دوم تیر 1392 | 19:49 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

آدم باید یه “تو” داشته باشه که هر وقت از همه چیز خسته و ناامید شد بهش بگه :




مهم اینه که تو هستی ؛ گور بابای دنیا!!

 

 

صفحه فيسبوك شيطان add كنين



تاريخ : سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 | 19:14 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------
یه روزنامه ی اردنی خبر زده که آمریکا چهار شنبه به ایران حمله میکنه

اینا هم کامنتهای زیر اون تو یه سایت فارسی!
* ما 4شنبه امتحان داریم لطفا بندازین جمعه

* من چهارشمبه چک دارم !

* منم چهارشنبه امتحان دارم . موندم چیکار کنم . برم جنگ نَرَم جنگ...

 * پس چرا ساعت شو نگفته؟! شاید ما خونه نباشیم...
* حالا من چی بپوشم؟!

* ما شماره ماشين مون فرده، فك نكنم بتونيم تــو اين حماسه آفريني حضور بهم برسونيم!

* میشه بهش بگین موقع برگشت منو به عنوان غنیمت ببرن آمریکا

* سه شنبه حمله کنن تا چهارشنبه تمومش کنن که پنج شنبه جعمه بریم دَدَر!!

* شام هم میدن؟

* ایول ، بالاخره یه بهونه جور شد من پنجشنبه نرم عروسی.

از جنگ برگشتمخستم ! تازه اگه اسیر نشم و برگردم

* بگو سر راه نون بگیره...

* ای بابا حالا نمیشه جمعه عصر باشه آخه عصرای جمعه خیلی دلگیره

آقا ما از مسئولین خواهشمندیم جمعه حول و حوش ساعت ۳-۴ حمله

کنن بعد از ناهار

 


تاريخ : دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 | 15:47 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------
 

دیشب سوار پورشه ام شده بودم و توخیابون دور میزدم باهاش ،

یهو یکی پرید جلو ماشین تا خواستم ترمز کنم

پام گرفت به لحاف و لحاف پاره شد!!!493519_8kxb99r2gnnba8ut.gif


627619_27yd4b5.gif

یه فولدر عکس دارم از عکسایی که مامانم ازم انداخته

کلش حدود سی چل تا ویدیوی چند ثانیه ایه که توش دارم میگم اون یکی دکمه رو بزن677519_6gurhxk.gif

627619_27yd4b5.gif

رفیقم امروز اومده بهم میگه با تمام احترامی که برات قائلم باید بگم که دیگه احترامی برات قائل نیستم 367519_2mo5pow.gif

627619_27yd4b5.gif

تازگی ها فکر میکنم بزرگترین خدمت به یک انسان آن است که متولدش نکنی!192619_lollipopsmiley.gif

627619_27yd4b5.gif

کاشکی یکی بود که

فقط با یکی بود!184619_jawsmiley.gif

627619_27yd4b5.gif

قراره یه میدون به اسم من بزنن ...

با تشکر از همه عزیزانی که تو این مدت ما رو دور زدن412619_mjsztl0prhh74ui1.gif

627619_27yd4b5.gif

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه نهم آذر 1391 | 22:9 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

تو عروسی یکی از فامیلا دلار میریختن رو سر عروس و داماد! حمله به دلارا سی

مجروح به جا گذاشت! فرداش همه رفتیم صرافی یارو گفت دلارا تقلبیه!

پسره فامیلمون رفته خارج 2 هفته با فیلتر شکن میرفته تو فیسبوک بعد از 2 هفته

فهمیده نیازی به فیلتر شکن نیست!

داداشم زندگیشو داده یه آیپد خریده اونوقت بابام به آیپدش میگه:پاره آجر!

دعوت مودبانه ی بابام از من برای صرف شام: تَن لَشتو از پشت كامپیوتر جمع كن بیا

پای سُفره پهن شو!

من هنوز سر اون عیدی هایی که ازم میگرفتن و میرفتن واسم حساب بانکی باز

میکردن اما هیچ وقت ندیدمشون با خونوادم درگیرم!

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )


 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه چهارم تیر 1391 | 15:47 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به دوستای گلم بعد مدت ها انتظار

بلخره اپیدم حتما بخونین من که هنگ کردم

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:

پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی

خواهشی از شما دارم رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. پسر ادامه

داد : ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در

اثر برخورد با مین یک دست ویک پای خود را از دست داده است، و جایی برای رفتن

ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.

پدرش گفت: ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است.

ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.

پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند آنها در جواب گفتند:

نه؛ فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئول زندگی خودمان

هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه

بازگردی و او را فراموش کنى ،دراین هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و

مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه

سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد

پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.

پسر آنها یک دست و پا نداشت !

منبع:داستان طنز و عشقی

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )


برچسب‌ها: داستان, داستان جالب, داستان عشقی, داستان طنز, داستان سرباز آمریکایی

تاريخ : سه شنبه یکم فروردین 1391 | 1:24 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

قبل ازدواج

          مرد:دیگه نمیتونم طاقت بیارم

           زن:میخوای از پیشت برم؟

           مرد:فکرشم نکن!

            زن:منودوست داری؟

            مرد:البته!

            زن: تابه حال به من دوروغ گفتی؟

            مرد:نه!چرااین سوال و میپرسی؟

            زن منو مسافرست میبری؟

            مرد:مرتب

           زن:منوکتک میزنی؟

          مرد:به هیچ وجه

          زن:می تونم بهت اعتماد کنم؟

بعدازازدواج:

            همین متن را ازپایین به بالا بخونید

                 

                         جالبه نه؟؟؟؟!!!!

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 | 23:4 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

 

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت دریک کنفرانس

می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هرکدامیک بلیط خریدند، اما در

کمال تعجب دیدند که ایرانی هاسه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از

آمریکایی ها گفت:چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت

می کنید؟یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار

شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند،اما ایرانی ها

سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشانقفل کردند. بعد، مامور

کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد.بعد، در توالت را زد و گفت:

بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شدو از لای در یک بلیط آمدبیرون، مامور قطار

آن بلیط را نگاه کردو به راهش ادامه داد.

آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدرابتکار

هوشمندانه ای بوده است.بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در

بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم

برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند،

سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدندکه آن سه

ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی هاپرسید: چطور می خواهید

بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت:صبر کن تا نشانت بدهم. سه

آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی

یک توالت و سه ایرانی هم رفتند تویتوالت بغلی آمریکایی هاو قطار حرکت

کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی ازایرانی ها از توالت بیرون آمد و

رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )


برچسب‌ها: سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی, نبوغ ایرانی ها, داستان جهنم, داستان طنز

تاريخ : سه شنبه یازدهم بهمن 1390 | 13:15 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------
پاسخهای جالب این دانش آموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها

و جوابها را بخوانید.

*درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

در اخرین جنگش!

*اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟

در پایین صفحه!

*چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون انکه

ترک بردارد؟

زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد!

*علت اصلی طلاق چیست؟

ازدواج!

*علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

امتحانات!

*چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

نهار و شام!

*چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

نیمه دیگر ان سیب!

*اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

خیس خواهد شد!

*یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

مشکلی نیست شبها می خوابد!

*چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد!

*اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه

پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خواهید داشت؟

دستهای خیلی بزرگ!

*اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را

درچند ساعت خواهند ساخت؟

هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده!!!‬

شما بودید بهش چند میدادید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : شنبه هشتم بهمن 1390 | 18:58 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.

 او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان

 اصلاح كند.بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش

 ایتالیائی واردمغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد،

آرایشگر ماجرارا به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش

 را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد

 دم در بود.روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه

 خواستحساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر

 خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك

 و تشكر از طرف گل فروشدم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی

 به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن

 پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست

 مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟

فكركنید.                                        
.

.

.
چهل تا ایرانی، همه سوار ماشین آخرین سیستم، دم در آرایشگاه صف كشیده

 بودند و غر می‌زدند.  پس این یارو چرا مغازش رو باز نمی‌كند.

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : شنبه هشتم بهمن 1390 | 12:7 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه

شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش

برداشت ومحترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم.

 زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر

معرفی نکردید ؟تولستوی در جواب گفت :

 شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : جمعه هفتم بهمن 1390 | 11:39 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

 به یارو ميگن : چي شد مامانت مرد ؟

 ميگه: رفت پشته بوم رخت پهن کنه افتاد…


 ميگن افتاد مرد ؟


 ميگه:نه بابا افتاد رو کولر ، کولر شکست افتاد .


 بهش ميگن اون موقع مرد؟


 ميگه:نه آقا جان،بعد افتاد رو تراس ، تراس خراب شد .


 ميگن:خوب اين دفعه مرد ؟


 ميگه:نه بعد افتاد رو سقف گاراژ،سقف خراب شد!


 بهش ميگن:حتماً اين دفعه مرد ؟


 ميگه:بازم نمرد،ديديم داره کُلّ خونه خراب ميشه،


 با تفنگ زديمش

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : پنجشنبه ششم بهمن 1390 | 15:42 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی

کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون

فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون…

بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر

گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید

که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد…

میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه

سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : پنجشنبه ششم بهمن 1390 | 11:39 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

یک روز بوش و اوباما در  خونه نشسته بودن.

یک نفر میرسه و میپرسه : چیکار دارین می کنین؟

بوش جواب می ده: " داریم نقشه جنگ جهانی سوم رو تنظیم می کنیم. "

یارو می پرسه: "چه اتفاقی قراره بیافته ؟!"

بوش میگه: " قراره ما 140 میلیون مسلمان، و آنجلینا جولی رو بکشیم! "

یارو با تعجب میگه: " آنجلینا جولی !؟! چرا می خواین آنجلینا جولی رو بکشید؟! "

بوش رو می کنه به اوباما و میگه: 

" دیدی گفتم ! هیچکس تو دنیا نگران 140 میلیون مسلمان نیست!!!!! " 

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

 



تاريخ : یکشنبه دوم بهمن 1390 | 21:11 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------
سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود

 با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو

 بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...

كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در

 خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد،مرد نجـاری را دید .

نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید

 شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد

 که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر

 در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من

 است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را

 کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر

 کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم،

 از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر

 او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا

 وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت

 مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب

 گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر

 ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر

 من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد

 که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر

 بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

 وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی

 دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان

 او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : یکشنبه دوم بهمن 1390 | 14:2 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------

یه رو یه دختره بود که یه دوست پسر داشت دختره نابینا بود دوست

 پسر شو خیلی دوست داشت میگفت اگه من دوتا چشم داشتم تا

ابد با تو میموندم یه روز یکی پیدا شد و به دختره چشم داد دختره

 وقتی تونست دوستشو ببینه دید که اونم نابیناست گفت من

 دیگه نمیتونم با تو بمونم پسره گفت باشه اما وقتی داشت

میرفت به دختره گفت مواظب چشمام باش.

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : شنبه یکم بهمن 1390 | 23:15 | نویسنده : شیطان |
------------------------------------------------------------------------------------------