X
تبلیغات
.:: بیاتو نترس ::.
قالب وبلاگ

.:: بیاتو نترس ::.
نماز اولین سوالی است که از انسان در آخرت می پرسند

id naf_nam2006 add konin


توجه توجه توجه

وبمو فیلتر کردن از همه دوستان میخوام برن و تو این وبم

.:: ورود به جهنم ::.

منو لینک کنن و بگن با چه اسمی لینکشون کنم


لینک ازاده

کاربر گرامی برای تبادل لینک به صورت اتوماتیک با این وبلاگ اینجا رو کلیک کنید

دوستانی که می خواهند با وبلاگ من تبادل لینک کنند اول وبلاگ منو با نام

 

 .:: بیاتو نترس ::.

 

لینک کنند بعد خبر دهید که شمارو با چه نامی لینک کنم

روش دوم:

سمت راست پایین تبادل اتوماتیک هست

میتونین از اونجا خودتونو لینک کنین

سلام لطفا رو لوگو زیر کلیک کنین بهم امتیاز بدین 

 

Top Blog 

 

وبهای دیگه من حتما سر بزنید

ورود به جهنم

شیطان موزیک

داستان طنزوعشقی 


برچسب‌ها: لینک باکس, لینک, تبادل لینک
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 14:45 ] [ شیطان ]
یه روزنامه ی اردنی خبر زده که آمریکا چهار شنبه به ایران حمله میکنه

اینا هم کامنتهای زیر اون تو یه سایت فارسی!
* ما 4شنبه امتحان داریم لطفا بندازین جمعه

* من چهارشمبه چک دارم !

* منم چهارشنبه امتحان دارم . موندم چیکار کنم . برم جنگ نَرَم جنگ...

 * پس چرا ساعت شو نگفته؟! شاید ما خونه نباشیم...
* حالا من چی بپوشم؟!

* ما شماره ماشين مون فرده، فك نكنم بتونيم تــو اين حماسه آفريني حضور بهم برسونيم!

* میشه بهش بگین موقع برگشت منو به عنوان غنیمت ببرن آمریکا

* سه شنبه حمله کنن تا چهارشنبه تمومش کنن که پنج شنبه جعمه بریم دَدَر!!

* شام هم میدن؟

* ایول ، بالاخره یه بهونه جور شد من پنجشنبه نرم عروسی.

از جنگ برگشتمخستم ! تازه اگه اسیر نشم و برگردم

* بگو سر راه نون بگیره...

* ای بابا حالا نمیشه جمعه عصر باشه آخه عصرای جمعه خیلی دلگیره

آقا ما از مسئولین خواهشمندیم جمعه حول و حوش ساعت ۳-۴ حمله

کنن بعد از ناهار

 
[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 15:47 ] [ شیطان ]
 

دیشب سوار پورشه ام شده بودم و توخیابون دور میزدم باهاش ،

یهو یکی پرید جلو ماشین تا خواستم ترمز کنم

پام گرفت به لحاف و لحاف پاره شد!!!493519_8kxb99r2gnnba8ut.gif


627619_27yd4b5.gif

یه فولدر عکس دارم از عکسایی که مامانم ازم انداخته

کلش حدود سی چل تا ویدیوی چند ثانیه ایه که توش دارم میگم اون یکی دکمه رو بزن677519_6gurhxk.gif

627619_27yd4b5.gif

رفیقم امروز اومده بهم میگه با تمام احترامی که برات قائلم باید بگم که دیگه احترامی برات قائل نیستم 367519_2mo5pow.gif

627619_27yd4b5.gif

تازگی ها فکر میکنم بزرگترین خدمت به یک انسان آن است که متولدش نکنی!192619_lollipopsmiley.gif

627619_27yd4b5.gif

کاشکی یکی بود که

فقط با یکی بود!184619_jawsmiley.gif

627619_27yd4b5.gif

قراره یه میدون به اسم من بزنن ...

با تشکر از همه عزیزانی که تو این مدت ما رو دور زدن412619_mjsztl0prhh74ui1.gif

627619_27yd4b5.gif

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )


ادامه مطلب
[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 22:9 ] [ شیطان ]

تو عروسی یکی از فامیلا دلار میریختن رو سر عروس و داماد! حمله به دلارا سی

مجروح به جا گذاشت! فرداش همه رفتیم صرافی یارو گفت دلارا تقلبیه!

پسره فامیلمون رفته خارج 2 هفته با فیلتر شکن میرفته تو فیسبوک بعد از 2 هفته

فهمیده نیازی به فیلتر شکن نیست!

داداشم زندگیشو داده یه آیپد خریده اونوقت بابام به آیپدش میگه:پاره آجر!

دعوت مودبانه ی بابام از من برای صرف شام: تَن لَشتو از پشت كامپیوتر جمع كن بیا

پای سُفره پهن شو!

من هنوز سر اون عیدی هایی که ازم میگرفتن و میرفتن واسم حساب بانکی باز

میکردن اما هیچ وقت ندیدمشون با خونوادم درگیرم!

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )


 


ادامه مطلب
[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 15:47 ] [ شیطان ]

سلام به دوستای گلم بعد مدت ها انتظار

بلخره اپیدم حتما بخونین من که هنگ کردم

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:

پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی

خواهشی از شما دارم رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. پسر ادامه

داد : ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در

اثر برخورد با مین یک دست ویک پای خود را از دست داده است، و جایی برای رفتن

ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.

پدرش گفت: ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است.

ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.

پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند آنها در جواب گفتند:

نه؛ فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئول زندگی خودمان

هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه

بازگردی و او را فراموش کنى ،دراین هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و

مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه

سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد

پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.

پسر آنها یک دست و پا نداشت !

منبع:داستان طنز و عشقی

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )


برچسب‌ها: داستان, داستان جالب, داستان عشقی, داستان طنز, داستان سرباز آمریکایی
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:24 ] [ شیطان ]

قبل ازدواج

          مرد:دیگه نمیتونم طاقت بیارم

           زن:میخوای از پیشت برم؟

           مرد:فکرشم نکن!

            زن:منودوست داری؟

            مرد:البته!

            زن: تابه حال به من دوروغ گفتی؟

            مرد:نه!چرااین سوال و میپرسی؟

            زن منو مسافرست میبری؟

            مرد:مرتب

           زن:منوکتک میزنی؟

          مرد:به هیچ وجه

          زن:می تونم بهت اعتماد کنم؟

بعدازازدواج:

            همین متن را ازپایین به بالا بخونید

                 

                         جالبه نه؟؟؟؟!!!!

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 23:4 ] [ شیطان ]

 

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت دریک کنفرانس

می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هرکدامیک بلیط خریدند، اما در

کمال تعجب دیدند که ایرانی هاسه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از

آمریکایی ها گفت:چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت

می کنید؟یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار

شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند،اما ایرانی ها

سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشانقفل کردند. بعد، مامور

کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد.بعد، در توالت را زد و گفت:

بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شدو از لای در یک بلیط آمدبیرون، مامور قطار

آن بلیط را نگاه کردو به راهش ادامه داد.

آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدرابتکار

هوشمندانه ای بوده است.بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در

بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم

برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند،

سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدندکه آن سه

ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی هاپرسید: چطور می خواهید

بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت:صبر کن تا نشانت بدهم. سه

آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی

یک توالت و سه ایرانی هم رفتند تویتوالت بغلی آمریکایی هاو قطار حرکت

کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی ازایرانی ها از توالت بیرون آمد و

رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )


برچسب‌ها: سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی, نبوغ ایرانی ها, داستان جهنم, داستان طنز
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 13:15 ] [ شیطان ]
پاسخهای جالب این دانش آموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها

و جوابها را بخوانید.

*درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

در اخرین جنگش!

*اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟

در پایین صفحه!

*چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون انکه

ترک بردارد؟

زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد!

*علت اصلی طلاق چیست؟

ازدواج!

*علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

امتحانات!

*چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

نهار و شام!

*چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

نیمه دیگر ان سیب!

*اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

خیس خواهد شد!

*یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

مشکلی نیست شبها می خوابد!

*چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد!

*اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه

پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خواهید داشت؟

دستهای خیلی بزرگ!

*اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را

درچند ساعت خواهند ساخت؟

هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده!!!‬

شما بودید بهش چند میدادید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 18:58 ] [ شیطان ]

در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.

 او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان

 اصلاح كند.بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش

 ایتالیائی واردمغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد،

آرایشگر ماجرارا به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش

 را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد

 دم در بود.روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه

 خواستحساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر

 خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك

 و تشكر از طرف گل فروشدم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی

 به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن

 پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست

 مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟

فكركنید.                                        
.

.

.
چهل تا ایرانی، همه سوار ماشین آخرین سیستم، دم در آرایشگاه صف كشیده

 بودند و غر می‌زدند.  پس این یارو چرا مغازش رو باز نمی‌كند.

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 12:7 ] [ شیطان ]

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه

شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش

برداشت ومحترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم.

 زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر

معرفی نکردید ؟تولستوی در جواب گفت :

 شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 11:39 ] [ شیطان ]

 به یارو ميگن : چي شد مامانت مرد ؟

 ميگه: رفت پشته بوم رخت پهن کنه افتاد…


 ميگن افتاد مرد ؟


 ميگه:نه بابا افتاد رو کولر ، کولر شکست افتاد .


 بهش ميگن اون موقع مرد؟


 ميگه:نه آقا جان،بعد افتاد رو تراس ، تراس خراب شد .


 ميگن:خوب اين دفعه مرد ؟


 ميگه:نه بعد افتاد رو سقف گاراژ،سقف خراب شد!


 بهش ميگن:حتماً اين دفعه مرد ؟


 ميگه:بازم نمرد،ديديم داره کُلّ خونه خراب ميشه،


 با تفنگ زديمش

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 15:42 ] [ شیطان ]
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی

کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون

فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون…

بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر

گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید

که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد…

میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه

سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 11:39 ] [ شیطان ]

یک روز بوش و اوباما در  خونه نشسته بودن.

یک نفر میرسه و میپرسه : چیکار دارین می کنین؟

بوش جواب می ده: " داریم نقشه جنگ جهانی سوم رو تنظیم می کنیم. "

یارو می پرسه: "چه اتفاقی قراره بیافته ؟!"

بوش میگه: " قراره ما 140 میلیون مسلمان، و آنجلینا جولی رو بکشیم! "

یارو با تعجب میگه: " آنجلینا جولی !؟! چرا می خواین آنجلینا جولی رو بکشید؟! "

بوش رو می کنه به اوباما و میگه: 

" دیدی گفتم ! هیچکس تو دنیا نگران 140 میلیون مسلمان نیست!!!!! " 

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

 

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 21:11 ] [ شیطان ]
سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود

 با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو

 بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...

كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در

 خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد،مرد نجـاری را دید .

نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید

 شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد

 که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر

 در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من

 است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را

 کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر

 کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم،

 از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر

 او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا

 وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت

 مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب

 گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر

 ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر

 من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد

 که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر

 بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

 وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی

 دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان

 او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 14:2 ] [ شیطان ]

یه رو یه دختره بود که یه دوست پسر داشت دختره نابینا بود دوست

 پسر شو خیلی دوست داشت میگفت اگه من دوتا چشم داشتم تا

ابد با تو میموندم یه روز یکی پیدا شد و به دختره چشم داد دختره

 وقتی تونست دوستشو ببینه دید که اونم نابیناست گفت من

 دیگه نمیتونم با تو بمونم پسره گفت باشه اما وقتی داشت

میرفت به دختره گفت مواظب چشمام باش.

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 23:15 ] [ شیطان ]
 

مي گن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه مي كنه كه: آخه خدا؟

اين چه وضعيه آخه؟ ما يه مشت ايروني داريم توي بهشت كه فكر مي كنن

اومدن خونه باباشون! بجاي لباس و رداي سفيد، همشون لباسهاي مارك دار

و آنچناني مي پوشن! اون بوق و كرناي من هم گم شده،

يكي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفتش و ديگه ازش خبري نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو كردم.

 امروز تميز مي كنم،

فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!

خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه بنده هاي من، و بهشت

به همه بنده هاي من تعلق داره. اين ها هم كه گفتي خيلي بد نيست!

برو يه زنگي به شيطان بزن تا بفهمي مشكل واقعي يعني چي!

جبرييل زنگ ميزنه به شيطان لعنه الله . دو سه بار مي ره روي پيغامگير

تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب مي ده: جهنم. بفرماييد؟

جبرييل ميگه: آقا خيلي سرت شلوغه انگار!

شيطان آهي مي كشه ميگه: نگو كه دلم خونه. اين ايراني ها اشك منو

در آوردن به خدا! شب و روز برام نذاشتن! تا روم رو مي كنم اينطرف،

يه آتيشي دارن اون طرف به پا مي كنن! تا دو ماه پيش كه اينجا هر

روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!...حالا هم كه .... اي داد!!! آقا نكن!

جبرييل جان من برم... اينها دارن آتش جهنم رو خاموش مي كنن كه جاش

كولر گازي نصب كنن!!!

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 22:52 ] [ شیطان ]

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند !!!

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 22:45 ] [ شیطان ]

گفت:اگه دوستم داری رگتو بزن

...

...

...

گفتم مرگ و زندگی دست خداست

 

گفت:دیدی دوستم نداری

 

خیلی بهم برخورد تیغ و برداشتم رگمو

 

زدم

 

وقتی تو اغوش گرمش جون میدادم

 

اروم زیر لب گفت:

 

اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 19:41 ] [ شیطان ]
 

در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد

 از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی

باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده

هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول

 در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری

 توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای

بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.

او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور

و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.

در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که

مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش

وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.

روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر

 بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.

پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار

 پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،

اما...

تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.

با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟

پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط

خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.

بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید

....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود..

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 15:39 ] [ شیطان ]

 

جام دیگری ساقی مستم وخراب امشب

در دلم بود اتش در دو دیده اب امشب

 

منعم از می ومستی کم کن ای طبیب من

یک جهان صفا بینم در دل شراب امشب

 

زاهدا تو خود را باش توبه را شکستم من

ساقیا خلاصم کن از غم حساب امشب

 

روشنم خداوندا در دل منی گویا

ورنه از چه می ریزد از اسمان شهاب امشب؟

 

رنگ ارزو بینم در دل پریشانم

گویا که از سویی سر زد افتاب امشب

 

برگ دیگری افزود زندگی به دیوانم

فصل دیگری امد در دل کتاب امشب

 

لحظه ای درنگ اخر مگذر ای شب مستی

بسته چشم سرمستان ره به روی خواب امشب

 

رقص بوسه می بینم بر لبان خاموشم

جام باده لبهایم بوسه ها حباب امشب

 

زندگی چه شیرین است ای خدا نمی دانم

بحر ارزو باشد یا بود سراب امشب؟

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 15:33 ] [ شیطان ]

فرهنگ لغات !

آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود

احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد

ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد

ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند

الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را

اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند

ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند

بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد

بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند

بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر

خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود

خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت

دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است

زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال

سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست

سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود

سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود

مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند

معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد!


(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 14:51 ] [ شیطان ]
این فقط برای كسایی جواب میده كه شماره مزاحمشون ایرانسلی باشه او خودشون فرق نمیكنه همراه اول یا ایرانسل فقط شماره مزاحم ایرانسل و بس ...

این بر روی همه گوشی ها جواب میده

روش حالگیری 1 :

وقتی مزاحم بهتون زنگ زد اون دكمه ی سبز روی كیبورد گوشیتون كه عكس یه تلفن هست رو موقعی كه گوشی رو برداشتید تا اونجایی كه میتونید بزنید :
این كار باعث میشه نتونه تلفنشو قطع كنه (و مخابرات هم یه حالی میبره )

تست شده برای مزاحم تلفن ایرانسلی

روش حالگیری 2 :
ادامه مطلب
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 14:49 ] [ شیطان ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام به دوستان عزیز
رتبه این وب در گوگل 2 هستش
لینک ازاده
لطفا ادرستونو کامل وارد کنید
اگه منو لینک کردین میاین میگین
خب بگین با چه اسمی لینکتون
کنم فقط میگین لینکم کن
لینک دوستان