|
.:: بیاتو نترس ::. نماز اولین سوالی است که از انسان در آخرت می پرسند
|
id naf_nam2006 add konin توجه توجه توجه وبمو فیلتر کردن از همه دوستان میخوام برن و تو این وبم منو لینک کنن و بگن با چه اسمی لینکشون کنم
لینک ازاده کاربر گرامی برای تبادل لینک به صورت اتوماتیک با این وبلاگ اینجا رو کلیک کنید دوستانی که می خواهند با وبلاگ من تبادل لینک کنند اول وبلاگ منو با نام
.:: بیاتو نترس ::.
لینک کنند بعد خبر دهید که شمارو با چه نامی لینک کنم روش دوم: سمت راست پایین تبادل اتوماتیک هست میتونین از اونجا خودتونو لینک کنین سلام لطفا رو لوگو زیر کلیک کنین بهم امتیاز بدین
وبهای دیگه من حتما سر بزنید برچسبها: لینک باکس, لینک, تبادل لینک [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 14:45 ] [ شیطان ]
یه روزنامه ی اردنی خبر زده که آمریکا چهار شنبه به ایران حمله میکنه
اینا هم کامنتهای زیر اون تو یه سایت فارسی! * من چهارشمبه چک دارم ! * منم چهارشنبه امتحان دارم . موندم چیکار کنم . برم جنگ نَرَم جنگ... * پس چرا ساعت شو نگفته؟! شاید ما خونه نباشیم... * ما شماره ماشين مون فرده، فك نكنم بتونيم تــو اين حماسه آفريني حضور بهم برسونيم! * میشه بهش بگین موقع برگشت منو به عنوان غنیمت ببرن آمریکا * سه شنبه حمله کنن تا چهارشنبه تمومش کنن که پنج شنبه جعمه بریم دَدَر!! * شام هم میدن؟ * ایول ، بالاخره یه بهونه جور شد من پنجشنبه نرم عروسی. از جنگ برگشتمخستم ! تازه اگه اسیر نشم و برگردم * بگو سر راه نون بگیره... * ای بابا حالا نمیشه جمعه عصر باشه آخه عصرای جمعه خیلی دلگیره آقا ما از مسئولین خواهشمندیم جمعه حول و حوش ساعت ۳-۴ حمله کنن بعد از ناهار [ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 15:47 ] [ شیطان ]
دیشب سوار پورشه ام شده بودم و توخیابون دور میزدم باهاش ،
یه فولدر عکس دارم از عکسایی که مامانم ازم انداخته کلش حدود سی چل تا ویدیوی چند ثانیه ایه که توش دارم میگم اون یکی دکمه رو بزن
رفیقم امروز اومده بهم میگه با تمام احترامی که برات قائلم باید بگم که دیگه احترامی برات قائل نیستم
تازگی ها فکر میکنم بزرگترین خدمت به یک انسان آن است که متولدش نکنی!
کاشکی یکی بود که فقط با یکی بود!
قراره یه میدون به اسم من بزنن ... با تشکر از همه عزیزانی که تو این مدت ما رو دور زدن
ادامه مطلب [ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 22:9 ] [ شیطان ]
تو عروسی یکی از فامیلا دلار میریختن رو سر عروس و داماد! حمله به دلارا سی مجروح به جا گذاشت! فرداش همه رفتیم صرافی یارو گفت دلارا تقلبیه! فهمیده نیازی به فیلتر شکن نیست! پای سُفره پهن شو! میکردن اما هیچ وقت ندیدمشون با خونوادم درگیرم!
ادامه مطلب [ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 15:47 ] [ شیطان ]
سلام به دوستای گلم بعد مدت ها انتظار بلخره اپیدم حتما بخونین من که هنگ کردم سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم. داد : ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست ویک پای خود را از دست داده است، و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند. پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند آنها در جواب گفتند: نه؛ فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنى ،دراین هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند. سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا نداشت ! منبع:داستان طنز و عشقی
برچسبها: داستان, داستان جالب, داستان عشقی, داستان طنز, داستان سرباز آمریکایی [ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:24 ] [ شیطان ]
قبل ازدواج مرد:دیگه نمیتونم طاقت بیارم زن:میخوای از پیشت برم؟ مرد:فکرشم نکن! زن:منودوست داری؟ مرد:البته! زن: تابه حال به من دوروغ گفتی؟ مرد:نه!چرااین سوال و میپرسی؟ زن منو مسافرست میبری؟ مرد:مرتب زن:منوکتک میزنی؟ مرد:به هیچ وجه زن:می تونم بهت اعتماد کنم؟ بعدازازدواج: همین متن را ازپایین به بالا بخونید
جالبه نه؟؟؟؟!!!!
ادامه مطلب [ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 23:4 ] [ شیطان ]
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت دریک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هرکدامیک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی هاسه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت:چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند،اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشانقفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد.بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شدو از لای در یک بلیط آمدبیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کردو به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدرابتکار هوشمندانه ای بوده است.بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدندکه آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی هاپرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت:صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند تویتوالت بغلی آمریکایی هاو قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی ازایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
برچسبها: سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی, نبوغ ایرانی ها, داستان جهنم, داستان طنز [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 13:15 ] [ شیطان ]
پاسخهای جالب این دانش آموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها
و جوابها را بخوانید. *درکدام جنگ ناپلئون مرد؟ در اخرین جنگش! *اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟ در پایین صفحه! *چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون انکه ترک بردارد؟ زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد! *علت اصلی طلاق چیست؟ ازدواج! *علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟ امتحانات! *چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟ نهار و شام! *چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟ نیمه دیگر ان سیب! *اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟ خیس خواهد شد! *یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟ مشکلی نیست شبها می خوابد! *چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟ شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد! *اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خواهید داشت؟ دستهای خیلی بزرگ! *اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟ هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده!!! شما بودید بهش چند میدادید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 18:58 ] [ شیطان ]
در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی میكرد كه سالها بچهدار نمیشد. او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند.بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی واردمغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرارا به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواستحساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروشدم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه منظرهای روبروشد؟ فكركنید. بودند و غر میزدند. پس این یارو چرا مغازش رو باز نمیكند.
[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 12:7 ] [ شیطان ]
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت ومحترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم. زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 11:39 ] [ شیطان ]
به یارو ميگن : چي شد مامانت مرد ؟
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 15:42 ] [ شیطان ]
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی
کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 11:39 ] [ شیطان ]
یک روز بوش و اوباما در خونه نشسته بودن. یارو می پرسه: "چه اتفاقی قراره بیافته ؟!"
(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 21:11 ] [ شیطان ]
سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود
با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ... خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد،مرد نجـاری را دید . شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است . از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم ! گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است... او و برادرش باشد.
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 14:2 ] [ شیطان ]
یه رو یه دختره بود که یه دوست پسر داشت دختره نابینا بود دوست پسر شو خیلی دوست داشت میگفت اگه من دوتا چشم داشتم تا ابد با تو میموندم یه روز یکی پیدا شد و به دختره چشم داد دختره وقتی تونست دوستشو ببینه دید که اونم نابیناست گفت من دیگه نمیتونم با تو بمونم پسره گفت باشه اما وقتی داشت میرفت به دختره گفت مواظب چشمام باش.
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 23:15 ] [ شیطان ]
مي گن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه مي كنه كه: آخه خدا؟ و آنچناني مي پوشن! اون بوق و كرناي من هم گم شده، امروز تميز مي كنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! به همه بنده هاي من تعلق داره. اين ها هم كه گفتي خيلي بد نيست! تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب مي ده: جهنم. بفرماييد؟ جبرييل جان من برم... اينها دارن آتش جهنم رو خاموش مي كنن كه جاش كولر گازي نصب كنن!!!
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 22:52 ] [ شیطان ]
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. باران میبارد، آب روی من چکید. پسرتان پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند !!!
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 22:45 ] [ شیطان ]
گفت:اگه دوستم داری رگتو بزن ... ... ... گفتم مرگ و زندگی دست خداست
گفت:دیدی دوستم نداری
خیلی بهم برخورد تیغ و برداشتم رگمو
زدم
وقتی تو اغوش گرمش جون میدادم
اروم زیر لب گفت:
اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 19:41 ] [ شیطان ]
در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد. او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت. در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود. روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد. پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ، اما... تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟ پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند. بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید ....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود..
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 15:39 ] [ شیطان ]
جام دیگری ساقی مستم وخراب امشب در دلم بود اتش در دو دیده اب امشب
منعم از می ومستی کم کن ای طبیب من یک جهان صفا بینم در دل شراب امشب
زاهدا تو خود را باش توبه را شکستم من ساقیا خلاصم کن از غم حساب امشب
روشنم خداوندا در دل منی گویا ورنه از چه می ریزد از اسمان شهاب امشب؟
رنگ ارزو بینم در دل پریشانم گویا که از سویی سر زد افتاب امشب
برگ دیگری افزود زندگی به دیوانم فصل دیگری امد در دل کتاب امشب
لحظه ای درنگ اخر مگذر ای شب مستی بسته چشم سرمستان ره به روی خواب امشب
رقص بوسه می بینم بر لبان خاموشم جام باده لبهایم بوسه ها حباب امشب
زندگی چه شیرین است ای خدا نمی دانم بحر ارزو باشد یا بود سراب امشب؟ [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 15:33 ] [ شیطان ]
فرهنگ لغات ! [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 14:51 ] [ شیطان ]
این فقط برای كسایی جواب میده كه شماره مزاحمشون ایرانسلی باشه او خودشون فرق نمیكنه همراه اول یا ایرانسل فقط شماره مزاحم ایرانسل و بس ... این بر روی همه گوشی ها جواب میده روش حالگیری 1 : وقتی مزاحم بهتون زنگ زد اون دكمه ی سبز روی كیبورد گوشیتون كه عكس یه تلفن هست رو موقعی كه گوشی رو برداشتید تا اونجایی كه میتونید بزنید : این كار باعث میشه نتونه تلفنشو قطع كنه (و مخابرات هم یه حالی میبره ) تست شده برای مزاحم تلفن ایرانسلی روش حالگیری 2 : ادامه مطلب [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 14:49 ] [ شیطان ]
|
|